چیزهایی که برام جالبه
مطالب علمی، مذهبی، سیاسی، اجتماعی، اما جالب
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: محمدطیب - ۱۳٩۱/۱٢/۱

به عنوان روحانی گروه توپخانه رفته بود اهواز؛ با یه ارتشی آشنا شد که بعضی وقتها که خبری از عملیات و حمله نبود از خاطراتش می گفت و خیلی خدا رو شکر می کرد که در زمان انقلاب خدمت می کنه می گفت اگر همیشه در جبهه باشه هیچ وقت خسته نمیشه، برای اینکه مردم از سلطه خارجی و تجاوزات شون راحت باشند، برای اینکه مردم احساس ذلت نکنند، می گفت از تحقیر شدن در زمان شاه خسته شده بودم و از دوران بد کودکی و نوجوانی اش می گفت: که آمریکایی ها در شهرشون جولان می دادند و بد مستی می کردند و هیچ دختر پسر و زنی جرات نداشت تنهایی در روز روشن در کوچه خیابونای اهواز رفت و آمد کنه! هرچه که خوب بود مال آمریکایها بود! خونه خوب با کولرهای مجهز و نوکری سربازای ایرانی که یا گماشته آدمهای شاه بودند یا محافظ آمریکایها! و علاوه بر حقوقشان از مالیات مردم حق توحش می گرفتند!!!!
و یه روز از انگیزه ارتشی شدنش گفت:


«خواهرم 15 ساله بود هر وقت می خواست بره بیرون باید یکی از برادرا او را همراهی می کرد اون روز قرار شد من باهاش برم نزدیک پارک شهر رسیدیم، دو نفر از یه ماشین بنز پیاده شدن که یکی آمریکایی بود از لباسش معلوم می شد آخه آمریکایی ها توی شهر با شورت لی بالای زانو رفت و آمد می کردند! یه پاسبان هم از او محافظت می کرد، همینکه به ما رسیدند به طرف خواهرم حمله کرد و اونو به طرف ماشین می کشید خواهرم جیغ کشید من خواهرم رو می کشیدم تا از دستش نجات بدم چادرش از سرش افتاد با مشت به جون آمریکایی افتادم پاسبان با باتومش به جون من افتاد تا اونجایی که می تونست کتکم زد خواهرم از دست آمریکایی فرار کرد، آمریکایی مست کرده بود .
مردم با این نا امنی ها عادت کرده بودند و جرات نداشتند اعتراض کنند چون ساواک حسابشون رو می رسید! آمریکایی جسور شده بود می خواست دنبال خواهرم بره که پاسبان دستش رو گرفت برد طرف بنز و سوار شدند و رفتند.
اون سال من کلاس ششم طبیعی رو تموم می کردم وهمیشه آرزو داشتم که پزشکی بخونم ولی از اون روز تصمیمم عوض شد. تو ارتش استخدام شدم تا اینکه درجات ارتش رو پشت سر گذاشتم، هدفم از ارتشی شدن این بود جلوی افرادی که به مردم خیانت می کنند رو بگیرم.
یه روز باماشین از خیابونی رد می شدم که همون پاسبون رو دیدم جلوش ترمز کردم در ماشین رو باز کردم ازش خواستم که سوار شه، اونهم با خوشحالی سوار شد احساس غرور می کرد که ارتشی درجه دار اونو سوار کرده اومدیم رسیدیم روی پل کارون توقف کردم از ماشین پیاده شدم ازش خواستم که پیاده بشه وقتی پیاده شد، گفتم:هدف تو از شغل پاسبونی چیه؟
- قربان برای حفظ ناموس وطن!
- حقوقت رو از کجا می گیری؟
- از مالیات مردم.
- یادت میاد که از مردم حفاظت کرده باشی؟
- بله قربان
- می تونی یکی از اونهارو برام تعریف کنی؟
- بله.
-کمی فکر کرد..
- اگر یادت نیست من برات می گم تا یادت بیاد!
- چند سال پیش یه دختری از کنار پارک رد می شد که یه آمریکایی مست بهش حمله کرد یادت هست؟درحالیکه دچار شک وتردید شده بود که منظورم از این سوال چیست.
- آره یادم هست
- تواز اون دختره چه جوریی دفاع کردی. شروع کرد که بگه زبانش به من ومن افتاد،
- خوب به چهره من نگاه کن شاید به یاد بیاری؟ حق داشت من رو نشناسه اون زمون من یه جون 17 ساله بودم؛اما حالا با لباس ارتشی ورشد قد وقیافه نمی تونست من رو بشناسه .
- اون دختر یه برادرهم داشت توحسابی بهش کتک زدی ومیخواستی اون دختر رو با آمریکایی ببری من همون برادره هستم، رنگش پرید، افتاد به پام که منو ببخش، اگر من از تو خواهرت دفاع می کردم آمریکایی منو می کشت من زن وبچه دارم،
-حتما دختر داری می دی به آمریکایی مست ؟ از این پل بیندازمت توی رود کارون تا خوراک کوسه ها بشی؟ یا اینکه همون کتکهایی که بهم زدی بهت بزنم؟ خودش انتخاب کرد، شروع کردم به کتک زدنش تا می خورد بهش زدم،
-یادت باشه اسم تو پاسبان این مردمه نه پاسبان آمریکایی!

مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :



***************************
چارشنبه سوری نظافت یا حماقت






تماس با ما