اینجا روضه امام حسین را با چشم گوش می‌دهند

از ابتدای این خیابان بلند تا انتهای آن، ماشین ها همگی یک نشانه رویشان هست؛ نشانه ی یک گوش که خطی روی آن کشیده شده و زیرش نوشته شده: "ناشنوا".

به وسطهای خیابان که می رسم، دلیل تجمع این همه ماشین که صاحبانشان ناشنوا هستند را می فهمم. روی پرچم  بزرگی که سر در یک خانه نصب شده نوشته: "هیئت ناشنوایان مقیم تهران".

وارد خانه می شوم. خانه، یک حیاط بزرگ دارد با حوض کوچکی وسط آن. از درون حیاط، اتاق مردانه که درِ شیشه ای دارد مشخص است. همه محو تماشای روبرویند. از کنارشان می گذرم و به قسمت مخصوص خانم ها می رسم. به در ورودی که می رسم، خانمی در را برایم باز می کند و با حرکات دست خوشامد می گوید و می فهماندم که کفشها را در کیسه بگذارم و با خود ببرم. همه ی حرفهایی که زده را با یک حرکت سر پاسخ می دهم و داخل می شوم.

قسمت زنانه اتاق بزرگی است، پر از جمعیت. همه به سمت تلویزیون بزرگی که گوشه ای از اتاق نصب شده نشسته اند و چشم دوخته اند به روبرو. موقعِ سخنرانی است. زن جوانی آن جلو، کنار تلویزیون بزرگ ایستاده و با اشاره، همه ی صحبت ها را ریز به ریز و با سرعت ترجمه می کند. آن طرف، در مردانه هم آقایی مسئول این کار است که البته سرعتش به اندازه ی زن جوان، زیاد نیست و مرتب جا می ماند. این را از تلویزیون بزرگی که با دوربین مدار بسته دارد قسمت مردانه را نشانمان می دهد می بینم. عزادارانِ مرد، بیشتر از آن که به سخنران نگاه کنند، ناچارند به مترجمشان چشم بدوزند.

گویا اولین برنامه همین سخنرانی است. برخلافِ رسمِ هیئت های دیگر، اینجا اول زیارت عاشورای دسته جمعی نمی خوانند. شاید دسته جمعی زیارت عاشورا خواندن اینجا معنا نداشته باشد.

سخنرانی که تمام می شود، تا سخنران جایش را به مداحِ پس از خود بدهد، خانم ها مجال صحبت کردن با هم پیدا می کنند. صدای زیادی از اطراف نمی آید؛ فقط صدای بچه هایی که بیرون بازی می کنند و اصوات گنگ و مبهمی که از دهان ناشنوایان هنگام حرف زدن خارج می شود. در مجلس، همه جور آدمی هست. انگار تنها ربط دهنده شان همین ناتوانی در شنوایی است. پیرترها ساکت ترند و منتظرِ برنامه ی بعدی، اما جوان تر ها تند و تند دستها و سرشان را تکان می دهند و با هم حرف می زنند. چندتایی هم بچه ی خردسال هست که شیطنت های معمول را دارند و هر از گاهی با اشاره ی دست مادر،  به آرامش و نشستن سرجایشان دعوت می شوند.

صدای مداح که بلند می شود، خیلی ها که رویشان را از خانم مترجم برگردانده اند، همچنان به حرف زدن ادامه می دهند و متوجه شروع شدنِ دوباره ی مراسم نمی شوند.

مداح خوش صداست و اشعار قشنگی می خواند؛ ولی شاید اینجا این دو فاکتور، اهمیت چندانی نداشته باشد. مترجم ها مجبورند شعرها را که پُرند از کلمات ادبی و مفاهیم استعاری، به طور تحت اللفظی ترجمه کنند و دیگر نمی توانند فراز و فرودهایی که مداح به صدایش می دهد و با این روش، دل را می لرزاند به مخاطب ناشنوا بفهمانند. روضه شروع می شود. مداحِ خوش صدا، روضه ی علمدار کربلا را می خواند. خانم مترجم، ریز به ریز همه ی جمله ها را ترجمه می کند. اشک در چشمهای خودش پر شده و سعی دارد همه ی احساس مداح را در دستها و اشاراتش بریزد تا دِینش را ادا کرده باشد.

کم کم چشمها بارانی می شود و ناله ها برمی خیزد. ناشنوایان اشک ها را به سرعت از چشمها پاک می کنند تا بتوانند بهتر ببینند. زن ها عادت دارند وقتی گریه می کنند، صورت و چشمهایشان را بپوشانند. اما اینجا دیگر خبری از پوشاندن چشمها نیست. اینجا قرار است چشمها روضه را بشنوند...

روضه به اوج خود رسیده؛ مداح از حاضران می خواهد که با صدای بلند نام پسر فاطمه را صدا بزنند. خانم مترجم با حرکات دست این را به همه می فهماند. صدای "یاحسین" برمی خیزد. یا حسینی که تا به حال نشنیده ام. آنها هم "یاحسین" گفتن ما را نشنیده اند و هر طور که خودشان می خواهند حسین را می خوانند. "یاحسین" های گنگ و مبهم با ناله های دردمندانه در هم می پیچد و دل آدم را می لرزاند. حیف که خودشان نمی شنوند و نمی دانند صدایشان چه غوغایی در دل به پا می کند.

سینه زنی آغاز می شود. ریتم سینه زنی را خانم مترجم به حاضران یاد می دهد و بعد، تلاش می کند تا اشعار را به سرعت ترجمه کند. گاهی هم که ریتم سینه زدنِ ناشنوایان اشتباه می شود، بلافاصله آن را اصلاح می کند و قسمت هایی از مداحی را که باید توسط حضار تکرار شود را متذکر می شود. برای همراهی با مداح، دوباره اصوات ناهماهنگ ولی سوزناکِ ناشنوایان بلند می شود.

سینه زنی که تمام می شود، مداحِ خوش صدا، که برای مستمعینِ ناشنوایش هیچ چیزی کم نگذاشته و برای آنها عین کسانی که می شنوند خوانده، شروع می کند به دعا کردن. خانم مترجم در حالی که اشک از چشمان خودش سرازیر شده، دعاها را ترجمه می کند. آخر هر دعا اصوات نامفهوم، "آمین" می گویند. عده ای هم که حالا دیگر چشم از خانم مترجم گرفته اند، سر به دیوار گذاشته اند و به چشمهای خسته شان اجازه ی باریدن داده اند و آرام آرام با خدایشان حرف می زنند. تنها کسی که برای صحبت کردن با او، احتیاج به هیچ چیزی نیست؛ نه صدا، نه اشاره و نه هیچ واسطه دیگر...


اگر چشمانتان بارانی است، التماس دعا

/ 10 نظر / 13 بازدید
سلما

سلام علیکم نه آقا!مث ااینکه تا ما نظرندیم کسی پیدا نمیشه که بیادنظربده!الانه که سروکله پیریالاو قاضی ع سه نقطه وآشنا ،نآشنا پیدا بشه! مطلبتون تاگیرگذار بود وسوالی که توذهنم بود حل شد.اما نکته ی قابل تامل این بود که چطور ممکنه مداحی که میدونه مخاطبش باهرگونه صدایی غریبه هست ولی بازهمون اجرایی رو میکنه که برای افراد عادی میکرد!!! راستی ماهنوزز تو کف پست قبلی موندیم!به سلامتی کتابتون کی منتشر میشه؟!یانه!هدفتوت فقط. توذوق زدن ما بود!

یوسفی

سلام علیکم استاد . چه تعبیر قشنگی چشم ها هم میشنوند..... گرگ ها خوب بدانند که در این ایام غریب گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند توی گهواره چوبی پسری هست هنوز.. استاد دراین روزها ما رو تو دعاهاتون ازیادنبرین التماس دعااااااااا

سلام خواستم بگم نه سلما.......ماهمیشه سرمیزنیم به وبلاگ استاد گرامی منتها نظربهتری در حد مطالب استادنمیتونیم بدیم.هوویژوری میاییم ومیریم.

سلام نه جسارت نشه استاد.من باب مزاح اون کلمه رو گفتم والا خب بقول بعضیا هدف داریم از سرزدن به وب شما اونم استفاده از مطالب ناب شماس.

حرف ربط

بی نظیر بود...

سیدمهدی موسوی

سلام آقا محمدطیب خان عزیز! وبلاگ خوبی دارین ممنون می شم هر از چندی به وبلاگ منم سر بزنید و نظر بدید. متشکرم. یکی از آشناها

نوروزی

سلام استاد محترم خسته نباشید واقعا مطالب وبتون عالیه

زهرا

خیلی زیبا بود. خیلی[گل]

بنده ی خدا

سلام خسته نباشید. یه سوال ازتون داشتم می خواستم بپرسم که تو روایات اومده که هر کسی که می خواد از یاران امام زمان باشه چهل صبح دعای عهد رو بخونه و سوال من اینه که آیا این چهل صبح باید پشت سر هم باشه؟ ممنون میشم اگه به سوالم پاسخ بدین.

غریب آشنا

حرف نداشت...عزایی که توش هیچ حرف نداشت...ساعت یک و نیم شبه ...و من راحت میزنم زیر گریه و .. تا حالا فک نکرده بودم چه نعمتیه شنیدن مصیبت اقامون..ممنون از محبتتون...ممنون